هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

361

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

مگر آنكه هر كه در حضورش بود از زن و مرد اسلام آورد . افراد بسيارى از اين گونه به نزد پيامبر سفر كرده اسلام و ايمان خويش را به رسالت وى و اصول آن اعلان مىكردند ، و از دشمنان اسلام جز افراد اندكى باقى نماندند . بر اين افراد غرور چيره شده بود . ايشان از قبايل خويش كناره مىگرفتند : مانند عامر بن طفيل و أريد از بنى عامر بن صعصعه و مسيلمهء كذاب از بنى حنيفه و ديگران . ( 1 ) نويسندگان سيرهء پيامبر ( ص ) حكايت كرده‌اند كه هيئتى از بنى عامر بن صعصعه به مدينه آمدند تا اسلام آوردن قوم خويش را به آگاهى پيامبر برسانند . ولى همراه اين هيئت سه نفر بودند كه شرك را در دل پنهان داشته ، به آهنگ كشتن محمد بن عبد الله ( ص ) با ايشان همراه شده بودند . ( 2 ) قوم عامر بن طفيل پيشتر به او گفته بودند مردم اسلام آورده‌اند همچنانكه قوم تو نيز اسلام آورده‌اند . وى به ايشان پاسخ داد : به خدا سوگند من دست برنمىدارم تا عرب در پى من روان شوند . آيا من از پى اين جوان قريشى روان شوم ؟ هنگامى كه وى با هيئت بنى عامر به مدينه مىآمد به أريد گفت : چون من بر اين مرد وارد شدم او را متوجه خود مىكنم و روى او را از تو بر مىگردانم ، چون ديدى من اين كار را كردم او را با شمشير بزن . چون به مدينه رسيدند ، هيئت كه عامر و أريد نيز در ميان ايشان بودند بر آن حضرت وارد شدند . عامر به پيامبر گفت : با من خلوت كن تا با تو تنها باشم و سخنانم را با تو در ميان بگذارم . پيامبر ( ص ) فرمود : نه به خدا سوگند تا به خداوند يگانه ايمان نياورى از تو نمىپذيرم . او سخن خود را با پيامبر تكرار مىكرد و اميدوار بود كه أريد آنچه را قرار گذارده بودند انجام دهد ، أريد نيز نمىدانست چه كند . چون عامر از اريد نااميد شد به پيامبر ( ص ) گفت : به خدا سوگند براى جنگ با تو صحرا را از سوار و مركب پر مىكنم . پيامبر فرمود : خداوندا شرّ عامر بن طفيل را از من بر طرف كن . ( 3 ) چون از نزد پيامبر بازگشتند ، عامر به اريد گفت : واى بر تو اى أريد ، پس آنچه به تو سفارش نمودم چه شد ؟ به خدا سوگند در روى زمين كسى نبود